عشق تاریک

 تحمل نمیکنم دیگر این واژه های غریبه را

که اینقدر نا مردانه تازیانه میزنند بر صورتم....

(مهدیه مجرد

5/5/93)

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 17:7 توسط عاشق

گاهی چقدر این حس تنهایی دلم را سخت می فشارد ...

باورت می شود ....

میان اینهمه باشی و باز تنهایی در آغوشت بگیرد ...

دارد بغضم می ترکد ...

لطفاً چراغ را خاموش کن ...

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 12:4 توسط عاشق

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش

بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 19:19 توسط عاشق

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین...

پس چه شد دیگر کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بنبست در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز...

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد...

باز باران،باز باران

می خورد بر بام خانه

بی بهانه،بی ترانه

شاید هم گم کرده خانه...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 20:36 توسط عاشق

 

خنگول دیوونه....

 

 

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ ، بعد ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ ، ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎمو ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ !!! ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﻮﺭشو ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺍیشاله ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪمش ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ، ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ…
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ میمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ ؟!
ﺩﯾﺪ 

ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ، ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ! ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ…

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 20:37 توسط عاشق

من یه دخترم 

اگه خودمو لوس نکنم

اگه باهات قهر نکنم و ناز نکنم

اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم

اگه از نظر دادنات خوشحال نشم

اگه به خاطر تو به خودم نرسم

اگه سر به سرت نذارم

اگه برات گریه نکنم

اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم

اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی

اگه بهت نگم آقامون

اگه برات مظلوم بازی درنیارم

اگه از سرو کولت نرم بالا

اگه برات عشوه نیام

اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی

اگه ناغافل دستاتو نگیرم

اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم

اگه لج بازی نکنم

اگه ...

اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی

تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم!خانم تو!

تو پسری!

اگه برام غیرتی نشی

اگه روم حساس نباشی

اگه باهام مهربون نباشی

اگه بهم اخمای کوچولو نکنی

اگه وقتی شالم رفت عقب نگی اونو بکش جلو

اگه دستمو محکم نگیری

اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت

اگه سر به سرم نذاری

اگه قربون صدقم نری

اگه نگرانم نشی

اگه بهم نگی عروسک من

اگه نگی من مهمم که میگم خوبی

اگه...

اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم و اونکارارو برات نمیکنم!

من تورو مردمیخوام

من و تو همون آدم و حواییم!بیا جاهامونو عوض نکنیم!

من لطافت نگه میدارم تو صلابت

تو نگاهتو نگه دار منم نجابتمو

بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!

من بهترین دختر واسه تو!

تو بهترین پسر واسه من!

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 14:10 توسط عاشق

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:14 توسط عاشق

باران که می بارد... دلم برایت تنگ تر می شود...
راه می افتم...
بدون چتر....
من بغض می کنم.....
آسمان گریه...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 13:14 توسط عاشق


مشکلات پارسال برای پارسال کافی بود...!

آنها را به امسال اضافه نکن..
رها کـن 
رها شو
امسال را زیـــــــبا بساز.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 23:0 توسط عاشق

فردا پرکارترین روز سال است برای من, باید گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم. مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:58 توسط عاشق

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻤﺮمُ میشکونه

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:50 توسط عاشق

همیشه توی بدترین شرایط زندیگ بجز خدا یکی هست که بهن آرامش میده

خیلی کم اما مداوم به وبلاگ سر میزنم و خوشحالم که هر دفعه دوستای بهتری پیدا میکنم دوست عزیزم صبو جان مرسی که مطالب پیجم رو خوندی و با نظرات قشنگت به من روحیه دادی

سال خوبی رو برای همتون مخصوصا دوست عزیزم آرزو میکنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 22:20 توسط عاشق

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ?
چشماشو میبست ?
سرشو بالا می گرفت ?
لباشو غنچه می کرد ?
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ?
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ?صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ?
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ?
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید?
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد? اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ?
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ?
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ? لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ? صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ? جیغ می زد ? می پرید ? می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ?
دستموگرفت ?
آروم برد روی قلبش ?
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ?
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ?
هنوزم دیوونه ام.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:30 توسط عاشق

میخوای بری یرو ولی نامه هاتو برام بزار 

منو بکش تو خاطرات منو همینجا جام بزار

گریه نمیکنم برات پشت مسافرا بده

گر چه میدونم میریو جداییمون تا ابده....


برچسب‌ها: جدایی, نامه, مسافر
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 11:17 توسط عاشق

گاهی مجبوری برای راحت کردن خیال دیگران

خود را آروم نشان دهی....

ولی چه حیف که  درونت غوغاست....


برچسب‌ها: غوغا, بیوفا, عاشق
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 22:18 توسط عاشق

قهوه را خورد و فنجان را شکست 

چای را نوشید و لیوان را شکست 

عاشقش بودم دل من را شکست

 او نمک خورد و نمکدان را شکست 

حال او هست لایق انچه که هست 

لایق بودن با آدم های پست

 من هم مست مِی و سیگار بدست 

زیر سیگاریم کجاست؟!! یادم آمد لعنتی آن را شکست 

پر ز خاکستر شده این قاب عکس...

راستی عکسمان را یادت هست؟؟

 این یکی به دست من خواهد شکست  ....


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 22:27 توسط عاشق

لحظه ها می گذرد و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال20,و اندی سال وقت گرفته . چه اهمیت دارید سن من؟
و می نویسم برای شمای وب گرد : 
وب لاگی که احتمالاً پیش رو دارید تکه ای است که هر چند جای کسی را تنگ نمی کند اما برآمده از دل تنگ مدیر وبلاگ است . جایی برای فریاد . پس گوشهایتان را بگیرید ! ... همین .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 14:39 توسط عاشق

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 14:36 توسط عاشق

sc20131226-141752.png

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 14:29 توسط عاشق

داستان عجیبیه دلم تنگه واسه مجیدیه واسه بچگیام واسه زادگام واسه مدرسه واسه باشگام....
برچسب‌ها: حرف دلم
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 12:57 توسط عاشق


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت