عشق تاریک

 

ﻭﻗــﺘﯽ ﺷــﻤﺎ ...

"ﺟــﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧــﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑــﺎﺷﯿﺪ " ....

ﺩﯾــﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ
.
.
ﺳـﺮ ﻭ ﮐﻠﻪﯼ ﯾــﮏ ﺷـﺠﺎﻉ ﭘــﯿﺪﺍ ﺧــﻮﺍﻫﺪ ﺷــﺪ...!


برچسب‌ها: ﺟــﺮﺃﺕ, عشق تاریک, عاشق
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393| ساعت 17:32| توسط عاشق| |

تو پسر:

اگه به جز خوشگلی و هیکل و سکس چیزی نمیبینی و نمیخواهی. . .

مشکل از ذات تو نیست. .

از فرهنگ خرابی است که برای خودت جا انداختی که دختر یعنی لذت،حال کردن،خوش گذرونی. . .

اما سعی کن بفهمی دختر یعنی:

حرمت،عشق،علاقه،محبت،احساس،آرامش،"زن"مادر". . .

و اگر دستت به عشق برسد همه را به قصد لذت هدف نمیگیری!

و تو دختر:

اگه برای خودت جا انداختی که پسر یعنی:

قد، ته ریش،هیکل، قیافه، پول،ماشین،شهرت. . .!

تقصیر تو نیست. . .

از عقده ی نداشتن چیزهایی است که سال هاگوشه دلت مانده و روزگارت را سخت گذرانده. . .

اما درک کن:پسر یعنی تکیه گاه،سایه سر،پناه،امنیت،
"مرد"پدر". . .

و رابطه ی دونفره یعنی اعتماد،وفا،درک. . .

و ای کاش خراب شود این دیوارهای بی اعتمادی. . .

تمام. . . . . . . . . . .


برچسب‌ها: اعتماد, وفا, درک
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393| ساعت 10:52| توسط عاشق| |

 

♫♫♫

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

 خداحافظ نگو وقتی تو هرجا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی که میری رو به خاموشی

 

نمیدونی چقد سخته شب سرد فراموشی

♫♫♫

شبی که کوله بارت رو میون گریه می بستی

یه احساسی به من میگفت هنوزم عاشقم هستی

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

 خداحافظ نگو  وقتی تو هرجا باشی همراتم

چرا حالت پریشونه چرا مایوس و دلسردی

خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی

♫♫♫

تو یادت رفته اون روزا یکی تنها کست میشد

خداحافظ که میگفتی خدا دلواپست میشد

 


برچسب‌ها: خداحافظ نگو
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393| ساعت 23:18| توسط عاشق| |

 

 

من رابــطه هایی را دوســت دارم که دو طــرفه اند...

 

هــر دو می‏کوشــند برای ادامــه دار شــدنش...

.

.
هــر دو خطــر می کنــند...


هــر دو وقــت می گــذارند...


هــزینه می کنــند...

 


هر دو برای یک لحظــه بیــشتر، در کنــار هــم بــودن

 

با زمــان هــم می‏جنــگند...


من عاشــــق رابطــه‏ های دو طــرفــه‏ ام.


رابطه هــایی که بــرای هر دو طرف ادامــه ‏اش،

 

با ارزش‏تــرین چــیز دنــیاست.


بــــرای هــــر دو...!

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393| ساعت 14:43| توسط عاشق| |

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393| ساعت 18:0| توسط عاشق| |

 
عاشقم ،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم ،
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ، تو را تنگ در آغوش بگیرم...
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393| ساعت 17:54| توسط عاشق| |

یه گروهی از پســـــرام هستن که :
پول خیلی زیادی تو جیبشون نیست ولی یه دنیا معرفت دارن...
لباسای خیلی گرون نمیپوشن...
خیلی ساده حرف میزنن......
...قولشون قوله...
یه دل بزرگ و مهربون دارن...همیشه حامی آدمن توی شرایط بحرانی 
وقتی به کسی علاقه مند میشن سعی میکنن بهترین"" دوست"" براش باشن تا یه"" دوست پسر""...
چون نمیخوان آب تو دل طرف تکون بخوره...
یه گوش خوب واسه دوستاشونن اما
درداشونو تو خودش میریزنو کم که میارن هی غرغر میکنن..
هروقت تنها میشی اولین کسی که به ذهنت میرسه واسه حرف زدن اونه....
چون بهت ثابت کرده واست یه دوسته فارغ از نیازای جنسی و هرچیز دیگه ای...
اگه یه دونه از اینــا دارین خیلی مراقبش باشیـن ،
کم گیــر میان

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393| ساعت 0:22| توسط عاشق| |

برمیگردم...
حتی اگر زیر کیلومتر ها برف دفن شده باشم...
برمیگردم...
حتی اگر در ژرفای عمیق ترین غار ها باشم...
برمیگردم...
حتی اگر در مرکز زمین باشم...
برمیگردم تا به دنیا بفهمانم بازی برای کیست...
تا به دنیا بفهمانم برنده برای کیست...
من یک برنده ام....یک درنده...
درنده ای وحشی تر از انسان...
پاییز وقت بازگشت گرگ هاست...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 17:4| توسط عاشق| |

 

توى اعماق نگاهت بذار تا ابد رها شم
دلو بسپرم به چشمات مست اين جاذبه باشم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393| ساعت 13:18| توسط عاشق| |

 

 

او "مرد" است
دستهایش ازتو زبرتر وپهن تراست...صورتش ته ریشی دارد...
جای گریه کردن,موهایش سفید میشود...
اوبا همان دستهای زبرش تورا نوازش میکند...وباهمان صورت ناصاف وناملایم تورا میبوسد وتو آرام میشوی...
به اوسخت نگیر...اوراخراب نکن...او را "نامرد"نخوان...
انقدر اوراباپول وثروتش اندازه نزن...فقط به اونخ بده تا زمین وزمان رابرایت بدوزد...
فقط با او روراست باش تادنیارابه پایت بریزد...
ان مردی که صحبتش را میکنم خیلی تنهاتر از زن است...
لاک به ناخنهایش نمیزندکه هروقت دلش یک جوری شد دستهایش را بازکند ناخنهایش رانگاه کندوته دلش از خودش خوشش بیاید...
مرد موهایش بلند نیسست که توی بی کسیهایش کوتاهش کندواینطوری باهمه دنیا لج کند....مرد نمیتواند وقتی دلش گرفت به دوستش زنگ بزندو یک دل سیر گریه کند وسبک شود...
مرد دردهایش رااشک نمیکند,فرو میریزد در قلبی که به وسعت دریاست...
یک وقتهایی.......یک جاهایی....
باید گفت:"میم" مثل "مرد"

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393| ساعت 23:15| توسط عاشق| |

 

کیک و خودم خریدمش 

باشمع هایی که روشنه

تبریک میگم به خودم 

امشب تولد منه

شمع های روی کیکمو روشن و خاموش میکنم

هر بار با خودم میگم تورو فراموش میکنم

چند ساله زنده بودم و 

چند ساله عاشقت شدم

بی تو چه سوت و کوره جشن دلگیرم از تولدم.....

مرداد و تیر و خستگی دور نبودن تو گشت

وقتی تو نیستی زندگی فرقی نداره کی گذشت

با سایه ی خودم به جات امشب و صحبت میکنم

به جشن سوت و کور من رویات و دعوت میکنم....

 

کیک و خودم خریدمش 

باشمع هایی که روشنه

تبریک میگم به خودم 

امشب تولد منه

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393| ساعت 8:47| توسط عاشق| |

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393| ساعت 22:40| توسط عاشق| |

از امروز باز هم تنهام

بازم تنهایی میشنم 

دوباره از خم هر پیچ این شهر بدون آشنا تنهایی رد میشم

از امروز باز میشنم کنار خاطرات خوب اون دستای بی احساس 

از امروز باز خواب میبینم 

از امروز باز هم تنهام

بدون تو بدون من

بدون ذره ای احساس

از امروز باز هم با خودم درخلوت آن کوچه میشینم

نه هیچ کسی مرا خواهد شناخت هرگز

نه من آشنا خوام شد از این پس 

بدون تو منم تنهام 

من از امروز نه دیگر عاشقی خواهم 

نه هیچ احساس پاکی را

مرا تنهایی باور کن 

من از این پس با خودم تنهام...

 

 

    "مهدیه مجرد 31/6/93"

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393| ساعت 10:25| توسط عاشق| |

 

حسین پناهی چه زیبا گفته
روحش شاد
, ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!

 

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!

ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!

ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!

ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!

ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393| ساعت 19:43| توسط عاشق| |

 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، 

بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در 

شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با 

احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا 

بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه 

رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.


شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»


زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»


شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله

ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که 

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از 

قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید


برچسب‌ها: مرا بغل کن
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393| ساعت 14:13| توسط عاشق| |

 

تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی… ؟!
لبخند بزنی…
بی تفاوت باشی…؟
شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست راببندد،خفه ات کند…
هی دستت برود سمت گوشی…
برش داری…
نگاهش کنی…
پرتش کنی…..
شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه…
بشود خاطره…
و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند…؟
شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای…
چند متر جا را هی بالا و پایین کنی…
اشک بریزی و…
لذت ببری…
همانقدر که آن روز لذت بردی…؟
شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری…
اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی…
انگشتت برود سمت کلمه send…
منطقت بمیرد، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟
شده تمام روز را در انتظار یک جواب،بیقرار باشی…
نرسد این جواب…
آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:"اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…
فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین…
مواظب خودت باش "شده باز جوابی نیاید…؟
باز بشکنی…
هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،
دوستش داشته باشی…؟
شده این همه عاشق باشی ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393| ساعت 21:33| توسط عاشق| |

این بار که عاشق شدم دوستت دارم و اصلا ب زبون نمیارم..

قربون صدقه رفتن که هیچی!!!

نگرانیامم بروز نمیدم،وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم

و ارومش نمیکنم،بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی...

باهاش زیاد بیرون نمیرم تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن

به چشماش خیره نمیشم تا دلم گیر چشماش نشه...

سعی میکنم وقتی داره خودشو برام لوس میکنه بحث و عوض

کنم تا ک صداش یادم اومد دیوونه نشم ...

وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیذاره انگشتمو میذارم رو لبش و

میگم لازم نیست قسم بخوری،حرمت خدارو نشکون...

خلاصه اصلا بهش گیر نمیدم،پاپیچ کاراش نمیشم انگار نه انگار

من تجربه کردم تاوان اعتماد به بعضی ها یه عمر

پشیمونیه...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393| ساعت 2:17| توسط عاشق| |

شک آغوش تو از عجایب دنیاست

واردش که می شوم

زمان بی معنا می شود

هیچ بعدی ندارد

بی آنکه نفس بکشم ،

روحم تازه می شود …

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393| ساعت 15:15| توسط عاشق| |

 


حکایت رفا
 قت من با تو ،

حکایت "قهوه " ایست ،

که امروز به یاد تو ... ...

تلخِ تلخ نوشیدم !

که با هر جرعه ،

... بسیار اندیشیدم ،

که این طعم را دوست دارم ?ا نه ؟ !

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،

که انتظار تمام شدنش را نداشتم !

و تمام که شد ،

فهمیدم ،

باز هم قهوه می خواهم !


حـــــــــــتـــــــــــی

تلخِ تلخ

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393| ساعت 21:2| توسط عاشق| |

قلب من موقع اهداء به تو
ایراد نداشت .....
مشکل از توست
اگر پس زده پیوندش را !

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393| ساعت 15:42| توسط عاشق| |

 تحمل نمیکنم دیگر این واژه های غریبه را

که اینقدر نا مردانه تازیانه میزنند بر صورتم....

(مهدیه مجرد

5/5/93)

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393| ساعت 17:7| توسط عاشق| |

گاهی چقدر این حس تنهایی دلم را سخت می فشارد ...

باورت می شود ....

میان اینهمه باشی و باز تنهایی در آغوشت بگیرد ...

دارد بغضم می ترکد ...

لطفاً چراغ را خاموش کن ...

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393| ساعت 12:4| توسط عاشق| |

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش

بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393| ساعت 19:19| توسط عاشق| |

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین...

پس چه شد دیگر کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بنبست در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز...

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد...

باز باران،باز باران

می خورد بر بام خانه

بی بهانه،بی ترانه

شاید هم گم کرده خانه...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393| ساعت 20:36| توسط عاشق| |

 

خنگول دیوونه....

 

 

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ ، بعد ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ ، ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎمو ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ !!! ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﻮﺭشو ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺍیشاله ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪمش ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ، ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ…
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ میمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ ؟!
ﺩﯾﺪ 

ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ، ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ! ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ…

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393| ساعت 20:37| توسط عاشق| |

من یه دخترم 

اگه خودمو لوس نکنم

اگه باهات قهر نکنم و ناز نکنم

اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم

اگه از نظر دادنات خوشحال نشم

اگه به خاطر تو به خودم نرسم

اگه سر به سرت نذارم

اگه برات گریه نکنم

اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم

اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی

اگه بهت نگم آقامون

اگه برات مظلوم بازی درنیارم

اگه از سرو کولت نرم بالا

اگه برات عشوه نیام

اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی

اگه ناغافل دستاتو نگیرم

اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم

اگه لج بازی نکنم

اگه ...

اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی

تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم!خانم تو!

تو پسری!

اگه برام غیرتی نشی

اگه روم حساس نباشی

اگه باهام مهربون نباشی

اگه بهم اخمای کوچولو نکنی

اگه وقتی شالم رفت عقب نگی اونو بکش جلو

اگه دستمو محکم نگیری

اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت

اگه سر به سرم نذاری

اگه قربون صدقم نری

اگه نگرانم نشی

اگه بهم نگی عروسک من

اگه نگی من مهمم که میگم خوبی

اگه...

اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم و اونکارارو برات نمیکنم!

من تورو مردمیخوام

من و تو همون آدم و حواییم!بیا جاهامونو عوض نکنیم!

من لطافت نگه میدارم تو صلابت

تو نگاهتو نگه دار منم نجابتمو

بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!

من بهترین دختر واسه تو!

تو بهترین پسر واسه من!

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393| ساعت 14:10| توسط عاشق| |

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393| ساعت 22:14| توسط عاشق| |

باران که می بارد... دلم برایت تنگ تر می شود...
راه می افتم...
بدون چتر....
من بغض می کنم.....
آسمان گریه...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393| ساعت 13:14| توسط عاشق| |


مشکلات پارسال برای پارسال کافی بود...!

آنها را به امسال اضافه نکن..
رها کـن 
رها شو
امسال را زیـــــــبا بساز.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393| ساعت 23:0| توسط عاشق| |

فردا پرکارترین روز سال است برای من, باید گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم. مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393| ساعت 22:58| توسط عاشق| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت